+ نوشته شده در
88/11/03ساعت   توسط marguerit
شاید این بحران لعنتی اقتصادی یا همون بی پولی خودمون چیز چندان بدی هم نباشه ،شاید ،با اینکه عذاب می کشم و با اینکه می دونم تموم بی حس و حالی و بی حوصلگی این روزها از اون آب می خوره ،شاید بد هم نباشه ،یادت بیاره کی هستی و کجا زندگی می کنی و پس انداز چیز خوبی .
+ نوشته شده در
88/08/30ساعت   توسط marguerit
این چند وقت خیلی حرفها بود ،خیلی روزها که می خواستم بنویسم که یادم بماند ،امروز اما حرفی نیست حرف خاصی نیست منم و دلهره های همیشگی منم و باید نبایدهای روزمره ، سعی می کنم به اون لعنتی ریشو کلاه بردار فکر نکنم اما فقط سعی می کنم چون نمی تونم و نمی شه انگار ،وقتی به معراج نگاه می کنم به چشماش که یه غم یواشکی توش و سعی می کنه به روی خودش نیاره که چه حسی داره چقدر ناراحت و لجش گرفته ، نمی تونم مثل پیرزن ها به سینم نزنم و امیر و نفرینش نکنم ،و بعد ذهنم میره دنبال اون قاضی احمق نفهم تجدید نظر و بعد همینجور از زمین زمان و کوچه خیابون واین وطن خراب شده حالم بهم می خوره, وطن ، واژه مزحکی شده نه ، من که کاملن احساس بی وطنی می کنم، بی پناهی ،از اون طرف ایده وفکر و زحمتتو کپی میکنن و ارزون می دن دست مردم وتو چکار می تونی بکنی ،لعنت ، راستی امیر یعنی همون ریشو کلاه بردار به احمدی ... رای داده بود چه ربطی داره نه ، و بی ربط تر اینه که تموم مال مردم خوری هاش و به قول خودشون حروم ها رو با یه خروس سر بریدن حلال می کنه شنیدم زن هم صیغه می کنه و لی مشروب نمی خوره نماز هم می خونه ،ای خدا ، از اینکه به جایی برسیم که چاره ایی جز ترک این خاک نداشته باشیم و دلمان تنگ هیچی نشه ، دلم می گیره ولی مسیری که می ریم همون مسیر ،گذشت اون زمان دل خوشی های کوچک و هر جا بری آسون همین رنگ و اینا ،نقاشی می کنم وآرام می شم همین ،دیگه امیدی واسه بهتر شدن هیچی ندارم تو این مملکت ،هر روز که می گذره همه چی همش بدتر می شه ،قانون ،ای خدا ، بگذریم ...
+ نوشته شده در
88/08/27ساعت   توسط marguerit
ببین ساعت چنده ،هوم ،تنهام ،فردا هم باید کله سحر پاشم اما منتظرم معراج زنگ بزنه برم دنبالش ،اگه بزنه ،بارون می آد ،تنهایی ،شب ،رو سینم یه حس تلخی سنگینی می کنه ،تنهایی و دوست ندارم اونم تا الان ،شب ، اونم از نوع بارونیش ، الان یاد مادرجونم افتادم ،دلم بیشتر گرفت همش تنها ست صبح تا شب ،شب تا صبح ،می دونم همش خاطره هاشو دوره می کنه ،شب که می شه بارون که می آد هیچ بغلی هبچ شونه یی نداره ،آه
الان تو همین تهران تو همون محل شایدم تو همون کوچه حتما یه پیر مرد تنهایی هم نشسته و خب آدما جفت لازم دارن ،نه ،ای بابا از چی به چی رسیدم ،اما اگه می شد خوب می شد.
+ نوشته شده در
88/08/12ساعت   توسط marguerit
نگرانم با هوده یا بیهوده اش را نمی دانم شاید دلیلش اون ترس پنهان همیشه باشه ،شاید ،من همچین آدمی نبودم ،اما این روزها این عادت گند ی که این چند ساله پیدا کردم آزارم می ده ،من آدم معقولی بودم تو خرج کردن اما حالا بد جور یعنی خیلی خیلی وحشتناک شدم یا شاید فکر میکنم شدم اصلا حساب کتاب و اینها کلا به باد رفته و برای منی که با حساب کتاب بزرگ شدم ،سنگین ، درست یا غلطش را هم هنوز نمی دونم ،اما حس خوبی ندارم از ادامه این روال یا روند یا هر چی، اصلا این جوری یه چیزهایی که قبلا مزه داشت بی مزه شده ،می خوام این عادت و که باعث رنجشم مهار کنم و آخه این جوری نمی شه به خدا
اینکه آدم دلش به رمان بلند و درس ومشق و حرفهای حسابی نره ،همش دلش همه چیز و سطحی سبک وبدون فکر بخواد نشونه چی می تونه باشه ، این روزها همینم و زیاد دلم خواب می خواد
بیهوده نشوی دختر ،راهت و بگیر برو ،یادت نره
+ نوشته شده در
88/08/08ساعت   توسط marguerit
خیالی نیست ،ثانیه ها هرز می روند ،که بروند ،بارون ، نفس بکش، چه خوب یا چه بد که هنوز بارون یه حادثه ست که می تونم واسش خوشحالی کنم ، چه دل گیر ،بی جهت ، نه با جهت ،یه کاری و چند روز می خوام بکنم جور نمی شه ،خواب ،خلاقیت ،عادت ، دی دریم و بنویس ،بکش ،تمومش کن.
+ نوشته شده در
88/08/05ساعت   توسط marguerit
هنوز گیجم و هنوز به خاطر دیشب می شنگم و می لنگم ،چه اهمیتی داره ،ترس لعنتی نمی زاره صددرصد بشم و مثل تو لذت ببرم، بی خیال، چهار صبح وسط اتوبان برقصم و چه می دونم همش فکر نکنم چی گفتم و اینا ،ای بابا ، چرا حالا انقدر عصبانیم ،نمی دونم .
+ نوشته شده در
88/08/04ساعت   توسط marguerit
راهی که میروی
کوره راهیست سوی هیچستان
خدایی که می پرستی
سالهاست از مد افتاده
و تو همچنان خاطرات اجدادت را نشخوار می کنی
غم هایشان را به دوش می کشی
و مردگی می کنی
...
+ نوشته شده در
88/08/04ساعت   توسط marguerit
حوصله اینکه تلفن بردارم و به این و اون و فلانی زنگ بزنم وندارم ،می تونم نزنم مثل همیشه مثل تمام این سالها که از این جور روابط و صمیمیت ها و درد دل شنیدنها فرار کردم و بعد برم سر تموم کارهای متنوع وتکراری خودم اما تا کی می شه فرار کرد خب از طرفی همیشه تا آخرش می شه تن نداد و همینجوری بود اما به شرطی که نیازشو حس نکنی ولی من هم نیاز دارم هم اون ملال و دل زدگی بزرگ پشتش آزارم می ده اینکه بیا برو حرف بزن گوش کن راهنمایی کن بدتر از اون پذیرایی کن وقتی وقت وحالشو نداری بدتر از اون کار به جایی برسه که بگی حال و وقت نداری و طرف به هیچ جاش حساب نکنه و اینا ،من اصلا آدمیم که فاصله ها و حریم ها رو بیشتر دوست داره و ترجیح می ده دوستاش تو پارتی و سفر و وقتای هر هر وکر کر کنارش باشن تنهایی می شه یه دل سیر گریه کرد اما تنهایی خندیدن سخت وشاید محال ،محال
+ نوشته شده در
88/07/19ساعت   توسط marguerit
هستم و نیستم ،تکه یی از من جا مانده انگار آنجا،تکه یی خرد شده ،تکه یی فراموش شده ، اما اون چیز لعنتی فراموش نمی شه ،هست پشت تموم لحظه های خوب و زهر مارم میکنه خوشبختی های کوچیکو ،نه خسته نیستم بی حوصله هم نیستم ،یه جورایی احساس می کنم دارم یه دوره جدید و شروع می کنم یا چه می دونم یه فصلی از زندگیم تموم شده و یه فصل متفاوت داره شروع می شه مثلا از تابستون یهو بپری وسط زمستون ،خب والبته که من عاشق زمستونم.
+ نوشته شده در
88/07/18ساعت   توسط marguerit